پرونده سال نود و یک رو با نبخشیدن می بندم و نود دو رو هم با نبخشیدن آغاز میکنم!
همین !

نوشته شده توسط سبزه خانوم    |   | 

لباس های پرشان رو دادم بهش. با خوشحالی کیسه لباس هارو باز کرد، دونه دونه رو کشید بیرون و با ذوق بیشتری بهشون نگاه کرد. وقتی که داشت از ماشین پیاده میشد بهم گفت" خدا به بچه تون سلامتی بده خانوم ، خدا براتون نگه اش داره، خدا ...."

نوشته شده توسط سبزه خانوم    |   | 

قصه ی زندگی دو تا زوجه. دو تا زوج تحصیلکرده و عاشق!
زوج اول آقای قصه دکتری ساکن کاناداست که عاشق دختری عکاس میشه و به واسطه این عشق دست از کار و زندگی توی کانادا می کشه و به ایران بر میگرده. دختر قصه اما مرموزانه از زیر بار این عشق و ازدواج در میره تا روزی که رازش رو نزد اقای قصه بر ملا میکنه. راز تجاوزی که در یکی از سفرهای عکاسیش به جنوب ایران(اگه اشتباه نکنم) اتفاق می افته. زمانی که از گروه برای گرفتن عکس یک بچه جدا میشه و توی کوچه پس کوچه گرفتار اشرار میشه.
زوج دوم آقای قصه در ازدواج دومش عاشق زنش میشه. عشقی خاص و افلاطونی. زن قصه با نازایی دست و پنجه نرم میکنه.  در نهایت توسط آقای دکتر کانادایی (که از دوستان قدیمی ست)می فهمه که نازاست و  راهی وجود نداره.
اما این آقای دکتر کانادایی که در یکی از دهات های اطراف اصفهان مشغول خدمت به خلق اله ست به این زوج نازا پیشنهاد عجیبی میده. اینکه زن قصه وانمود به بارداری کنه و نه ماه نقش یک زن باردار رو بازی کنه تا زمانی که زنی در روستا که توانایی نگهداری بچه اش رو نداره وضع حمل کرده و این بچه جانشین بچه ی این زوج بشه
توی طول داستان زمانی که زوج دوم قصه، اقای دکتر کانادایی( به واسطه دوستی با و آشنایی قدیمی) ه همراه دختر عکاس به منزل شون دعوت میکنن ، می فهمی که خانوم های قصه هم از قبل یکدیگر رو می شناختن و این آشنایی بر میگرده به کلاس های خودشناسی و روان درمانی که در اون شرکت کرده بودن! و مابقی داستان

نوشته شده توسط سبزه خانوم    |   | 

 چند وقتی بود که دنبال یه جایی بودم اطراف تهران که مال خودم باشه که وقت هایی که کلافه ام و بی حوصله و دلم میخواد از این شهر بزنم بیرون، خیلی دور نباشه. چند تا مشاور املاک سرزدم. جاهایی که نشونم میدادن آپارتمانی بود اما با ویو عالی. کلی طول کشید که حالی آقا غلام کنم که بابا جون من یه  جایی میخوام که باغچه داشته باشه، یه استخر یا حتی شده یه حوض کوچیک داشته باشه که کف حیاطش خاکی باشه که بشه از توی حیاط و پشت پنجره اش کوه رو دید و ...
بالاخره خریدمش.یه جای کوچیک و جمع جور با چند متری حیاط. خیلی کار داره که بشه اون چیزی که من میخوام یا حداقل تصویرش رو توی رویاهام همیشه داشتم. اما حالا یه جایی هست همین نزدیکی ها...

نوشته شده توسط سبزه خانوم    |   | 

دیشب! یعنی همین دو و سه ساعت پیش،شرکت بودم. شرکتی که نیمه وقت باهاشون کار میکنم. من معمولا مدیر شرکت رو کم میبینم. چون یا ایشون دبی تشریف دارن یا اگر هم که اینجا باشن اون وقتی که من اونجا هستم ایشون نیستن! امشب بود. کلی حرف زد.حرف زدیم. آدم با تجربه ای.آخر حرفهاش بهم پیشنهاد کار تمام وقت داد در دفتر دبی و کلی از مزایا و امتیازات این پیشنهادش گفت! و اینکه بهش فک کنم!
پشت چراغ قرمز چهارراه جهان کودک داشتم بهش فک میکردم که تلفنم زنگ خورد. پسره داروخونه چی بود. گفت که داروها اماده ست. برم بگیرم. گوشی رو قطع میکنم. ساعت نزدیک ده و نیم و من باید قبل از یازده اونجا باشم. پشت بندش اس ام اس شماره کارتش میاد. رسمش اینه. اول باید مبلغ رو کارت به کارت کنی و بعد برای تحویل دارو بری. می پیچم سمت ونک. دارم به این فک میکنم که اینجاها کجا می تونم بانک پیدا کنم، بالای میدون برم یا مستقیم مردد  توی پیچیدن یا نپیچیدن بودم که میزنم به ماشین جلویی!!!


نوشته شده توسط سبزه خانوم    |   | 


صمیمی ترین و نزدیک ترین و بهتره بگم تنها ترین دوستم در بانک، اختلاس کرده، با رقمی بسیار بالا و طراحی فوق العاده حرفه ای و هوشمندانه ای!
توی جلسه ماه پیش جفت مون تشویق شده بودیم. یادمه وقتی جلسه تموم شد و مشغول خوش و بش با بقیه همکارا بودیم، یکی از همکارای آقا به شوخی حرفی زد که این دوستم لوح تقدیرش رو همون لحظه پاره کرد و ریخت توی کیفش و کارت هدیه اش رو گرفت سمت این آقا و گفت"مال تو، فقط تو رو خدا کنایه نزنید".بعد که می رفتم که برسونمش بهش گفتم که از کارش خوشم نیومد گفت دیگه حوصله این جماعت رو ندارم. از این محیط کار مردسالارانه خسته شدم. اینکه هر گهی که میخورن فک میکنن نامبر وان هستن اما ما زنها عرضه هیچ کاری نداریم و .....
امروز حراست منو هم خواست و یه سری سئوال از من پرسید  و اینکه متعهد شدم که اگه خبری ازش داشتم حتما گزارش بدم!!!! توی راه برگشت داشتم عکس هایی که شب آخر سال توی شعبه گرفته بودیم توی گوشیم نگاه میکردم. اون عکسی که دو تایی نشستیم بالای باجه و سرهامون رو چسبوندیم به هم ظرف سوسیس بندری رو گذاشته بودیم روی پرینتر و ...! چقدر ساده و صمیمی این همه سال با هم کار کردیم و رفاقت. حالا یکی از ماها اینتر پل دنبالش و .....
نمیدونم، اما حسم به این قضیه اینه وقتی می بینم آقایون با اون همه ادعا و منم منم می شینن کنار هم و ساعت ها درباره هوش این دختر و کار هوشمندانه و مبلغ اختلاسش حرف میزنن کیف میکنم،رسما!

 

نوشته شده توسط سبزه خانوم    |   | 

جناب مخاطب خاص، این روزها هرجا که باشم و با هرکی نمیدونم چرا همه دارن از تو میگن. چرا همه دارن از تو بد میگن. می تونی باور کنی که همین چند شب پیش توی یه مهمونی خانومی از تو برای من حرف میزد، یا بهتر بگم درد و دل میکرد، میگفت بی معرفتی و اینکه جاش گذاشتی!!!!
ما توی لابی هتل، اون شب که منتظر علی بودیم، خیلی در این باره حرف زدیم. فک نمیکردم که با تو هم تکرار بشه چیزی که درباره اش حرف زده بودم!!!
زمان خاصیتش همینه، چیزهایی رو میکنه که شاید نباید!

نوشته شده توسط سبزه خانوم    |   |