تبليغاتX
سبزه خانوم

سبزه خانوم

تردید !

چیزی رو که این روزها دارم توی موقعیت جدید شغلیم تجربه می کنم دوست ندارم. یه جوری تردید و دودلی توی تصمیم گیری هام هست که اینو نمیخوام. که سابقا در خودم ندیده بودم. که از خیلی از مدیرها و رئیس های سابقم این ایراد رو گرفته بودم .و حالا خودم رو به نوعی دچارش می بینم! نمیدونم مسئولیت مالی که باعث این تردید ها شده یا ضعف من که حالا اینجا و توی این مقطع داره خودش رو نشون میده یا شاید هم از اولین تجربه مدیریتی باشه! به هر حال فردا اولین پرونده مضاربه رو می فرستم منطقه . اونهم بعد از ده روز بازدید و رفتن و اومدن، و از بین هفت تا پرونده ،و با همه ی تردیدها و دودلی ها!

 

+  دوشنبه 29 تیر1388   سبزه خانوم  | 

تخلیه اطلاعاتی!

یه همکار جدید امروز به جمع ما اضافه میشه که منو نمی شناخت اما با خانوم عین قبلا کار کرده بود.  میریم برای صبحانه . یک ربع وقت داریم. من سرپا کنار میز می ایستم . همکار جدید از اسم شروع میکنه. کارتم رو نگاه میکنه و میگه دو اسمی نیستی ، با سر جواب میدم نه. و سئوال بعدی رو می پرسه و بعدی و بعدی و بعدی. صبحانه خوردنم تمام میشه و میخوام برگردم اما سئوال های ایشون ادامه داره در ابعاد وسیع . تنها سئوالی که از من نپرسید درباره حساب بانکیم بود که اونهم فکر میکنم خانوم عین باعث شد که وقت نشه. با صدای خانوم عین که آشپزخونه رو ترک بوده از ایشون عذرخواهی !! و میرم بالا. بالای پله ها خانوم عین  با چهره ای عصبانی و شاکی میگه چرا جواب سئوال هاش رو میدی؟ این آدم معروفه به فضول!!! میرم سمت میزم. بعد یادم میاد که همین خانوم عین روز اولی که اومدم اینجا همین سئوالها رو از من پرسید! بیشتر که فکر میکنم می بینیم به خیلی ها بیشتر این سئوال ها رو جواب دادم و هیچوقت نپرسیدم!
واقعا دونستن درباره زندگی شخصی ، خصوصی دیگران چه فایده ای  می تونه داشته باشه؟ همیشه وقتی یکی منو اینطور تخلیه اطلاعاتی!! میکنه و من نمی تونم ازجواب دادن طفره برم و طبق  یه رودربایسی مسخره !! به همه سئوال ها صادقانه جواب میدم، ذهنم مشغول میشه که واقعا جواب این سئوال ها و سر از زندگی من یا دیگران در اوردن چه کمکی به زندگی این آدم ها میکنه؟ حالا امروز این خانوم با دیروزش چه فرقی کرده؟

 

+  یکشنبه 28 تیر1388   سبزه خانوم  | 

صبح جمعه!

از وقتی که یادم میاد تابستونها توی یخچال خاکه شیر همیشه بوده و هست. و باز تا جایی که یادم میاد اصرار مامان بوده به خوردنش و انکار من. اما نمیدونم چرا امروز هوس خوردن خاکه شیر بازار زد به سرمون.  خاکه شیر که با شربت آبلیمو مخلوط بود. توی اون پارچ  آبی چرک!!! و پسرکی با روپوش سفید چرک!! و با دستهایی چرک تر که ریخت توی لیوان و داد دستمون. ما هم با ولع خوردیم.مثل  این نخورده ها. حتی برای فرار از دست زنبور سمج تا ماشین دوییدیم اما ننداختیمش دور! مزه ای داشت!
مثلا من و نوشین امروز سمینار روانشناسی مشتری در....... (بقیه عنوانش یادم نیست) بودیم که سر از بازار تهران در آوردیم ، اونهم صبح جمعه !!

: فهمیدنش اصلا سخت نبود. اینکه هر کسی منو متناسب با نیازش تو لیست نیازمندی هاش اد میکنه! مدتیه دیگه برای این مناسبات ارزشی قائل نیستم!

 

+  جمعه 26 تیر1388   سبزه خانوم  | 

و ....

هیچ راهی نداره که بفهمیم چند تا توپولوف دیگه باقیست؟! راستی این چندمیش بود که افتخار نابودیش نصیب جان برکفان جمهوری اسلامی شد؟!!!!!
دایه عزیزتر از مادر شنیدین دیگه؟ یا کاسه داغتر از آش؟!! اگه نشنیدید حکایتش همین حکایت این روزهای صدا و سیما و دولت مکرمه ست به حمایت از بانوی محجبه!!! مصری کشته شده در آلمان!! 
و ..........

: حرف زدنم نمیاد!

 

+  جمعه 26 تیر1388   سبزه خانوم  | 

یه روز تعطیل!

کنار تخت عزیز جون یه میز بود که از وقتی که یادم میاد همیشه یه حافظ  روش بود که  یادگار پدربزرگم بود، مهریه عزیزجون . عزیز جون خانوم مدیر بازنشسته اداره فرهنگ بود. حافظ و حافظ خونی رو خانوم مدیر یادم داد .  رسم همه صبح هاش این بود که روزش رو با حافظ شروع کنه . عادت روزهای تعطیل منم شده تقلید رسم عزیز جون. اینم سهم امروز من از حافظ:
درآ که در دل خسته توان در آید باز
بیا که در تن مرده روان در آید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
.......
: تعطیلیم به خاطر آلودگی هوا دیگه ؟!!اس ام اس ها هم به همین دلیل دوباره رفتن تعطیلات؟!!

 

+  سه شنبه 16 تیر1388   سبزه خانوم  | 

یه وقتهایی، یه آدمی !

بعضی وقتها پای بعضی آدمها باز میشه توی زندگیت که هر کاری که میکنی جدی بگیریشون و بهشون اعتماد کنی ،یه جایی براشون باز کنی ، نمیشه و فقط این حاشیه زندگیت که میتونه اونها رو جا بده .  حالا هر چقدر بقیه از بزرگی و بزرگی و بزرگی شون بگن، هرچقدر خودشون ، خودشون رو بزرگ و بزرگ معرفی کنن ، باز نمیشه . انگاری تو یه بعد شخصیتشون رو داری می بینی که بقیه ندیدن ، یا نخواستن ببینن و این جوری میشه که هی کوچیک و کوچیک تر میشن ، اونقدر که از حاشیه زندگیتم میزاریشون بیرون! و به هیچ جای زندگیتم بر نمیخوره !

+  یکشنبه 14 تیر1388   سبزه خانوم  | 

مطالبات معوق

امروز رفتم سراغ پرونده های تسهیلات. مطالبات معوق شعبه یه رقم وحشتناکی. پرونده هایی هست که از سال ۸۰ تا حالا هیچ قسطی پرداخت نکردن و ضامن هاشون هم خوش به حالشون بوده. قرارم این بود که حداقل روزی ۵ تا پرونده رو بررسی کنم و تکلیف معوق هاشون رو روشن کنم . سومین پرونده ای که تماس گرفتم یه آقای تقریبا مسنی بود که اول منکر گرفتن چنین وامی شد اما وقتی دید قضیه جدی تر از این حرفها و راهی برای انکار وجود نداره تسلیم شد که بیاد شعبه تا درباره معوق اش صحبت کنیم. نزدیک های ظهر یه آقا و خانوم مسنی سراغ منو از تحویلدار گرفتن که با اشاره تحویلدار متوجه شدم با من کار دارن . خودشون رو معرفی کردن . همون آقایی بود که گرفتن وامش رو انکار میکرد. داشتم وضعیت شون رو توضیح میدادم که خانومه زد زیر گریه. سکوت کردم . یه کم که آروم شد گفت: این وام برای خرج عروسی پسرم بود که شب قبل از عروسی با موتور تصادف میکنه و می میره و این وام همه اش خرج بهشت زهرا و مراسم تدفینش میشه. بعد از تو کیفش مدارک مربوط به دفن و مجوز پزشک قانونی و اینها رو میریزه روی میز. سکوت میکنم و بعد همدردی و بعد ترش ، باز مطالبات معوق بود که حرف اول و آخر رو میزد! می تونستم نفرت رو توی چشم های پیر اون آقا و خانوم ببینم!

 

+  پنجشنبه 11 تیر1388   سبزه خانوم  | 

ماموریت !

شش ماه مامور شدم توی یکی از شعبه های اون پایین پایین ها .روز اول و دوم کاملا توی شوک بودم از این جابجایی . روز سوم تصمیم گرفتم به مامور بودنم فکر کنم و اینکه اینجا هستم تا یه کم اوضاع رو تغییر بدم.اونجا ادبیات مخصوص خودش رو داره ، چه همکار باشه ، چه مشتری . و اگه غیر از این رفتار کنی خیلی مضحکی میشی. روز اول یکی از مشتری های مثلا اعتباری شعبه!! رو به معاون شعبه در حالیکه میخواست من نفهمم گفت : این تی تیش مامانی !!!! رو واسه چی فرستادن اینجا. معاون رو دیدم که لب هاش رو گاز گرفت و با ابرو بهش اشاره زد که یعنی حرفی نزن. نمیخوام از نحوه برخورد و معاشرت و فرهنگ مشتری های اونجا بگم و سعی میکنم اصلا بهش فکر نکنم تا آزارش کمتر بشه اما در مورد مسائل کاری باید بگم که اونجا از ایین نامه ، بخشنامه، اطلاعیه ، دستورالعمل اصلا خبری نیست . نه از طرف همکارای محترم و نه از طرف مشتریان بسیار بسیار محترم. سیستم ، سیستم مشتری مداری و مشتری سالاری !!!! اونهم از نوع مطلق. حالا نمیدونم حضور یه مامور تی تیش مامانی !!!وسط این همه آدم خشن و عصبانی  !!!! چه تاثیری می تونه داشته باشه. اصلا تاثیری خواهد داشت؟؟؟ 

 

+  چهارشنبه 10 تیر1388   سبزه خانوم  | 

آزادیم!

امشب جایی خوندم که پری زی دنت محترم فرمودند :"دنیا آزادی ایران را می خواهند ! مردم دنیا می گویند که این آزادی که در ایران جاری است در کشور ما کجاست ؟!!" یاد طفلک آقای عین محترم افتادم که امروز نامه رسون براش نامه خیلی مهم ، خیلی مهم و خیلی خیلی محرمانه محرمانه از یه جای خیلی خیلی خیلی محرنامه تر آورده بود. جریان چی بود؟ در راستای همین آزادی که دنیا در حسرتش دست  و پا می زنن، این آقای عین محترم  یه کمی از این حق آزادی شون استفاده کرده بود و در مورد مسائل اخیر یه اظهار نظر کوچیک توی شعبه کرد و حالا باید بره به آقایون پاسدار آزادی توضیح بده که چرا این غلط رو کرده .خدا وکیلی اگه اسم این آزادی بیان نیست پس چیه؟ ها؟

 

+  دوشنبه 8 تیر1388   سبزه خانوم  | 

تلخم!

دیدن صحنه های تلخ و سیاهی که خودم شاهدش بودم ، خیابون آزادی ، جلوی دانشگاه شریف، زیر پل عابر پیاده، دیدن هر روز شعبه با شیشه های شکسته که خودش نشونه ای از درگیری های شب قبل بود، شنیدن خبرهای هولناک و اجباری که هر روز مشتری های پشت باجه با هم پچ پچ میکردن و گاهی وقتها هم بعضی هاشون با هیجان برای ما تعریف میکردن، پیچیدن این اخبار توی همه شهر، که حتی اگه گوشهات رو هم محکم می گرفتی ، میشنیدی، دور بودن دخترک و شرایط بد امنیتی خوابگاه ، دیدن خواب که چه عرض کنم کابوس های عجیب و غریب و این آسم لعنتی دست به دست هم دادن که کاملا بهم بریزم. هستم ، اما خیلی تلخم!

 :آرشیو این وبلاگ حذف شد!

 

+  جمعه 5 تیر1388   سبزه خانوم  |