
این روزها انگار یه چیزی ، یه کسی ، یه موجی، یه صدایی راه افتاده توی شهر و همه جا و همه جا و همه جا داره توی گوشم پچ پچ میکنه که تو نیستی ! و اینو امروز دم غروب وقتی بی هدف توی بزرگراه و خیابون ها می چرخیدم و باک بنزینم رو خالی میکردم، باور کردم!
تو نبودی!
+ شنبه 24 مرداد1388   سبزه خانوم
|
خیلی سخته توی محیطی کار کنی که مجبور باشی همه رو دزد فرض کنی و دزد ببینی و مچ دزد رو بگیری و دزدی رو ثابت کنی و دزد رو بر ملا کنی و و و . حکایت سازمان ماست . جدا از اینکه ما اون طرف باجه ای ها رو باید دزد ببینیم ، هرم سازمانی مون هم به همین نگاه مزین تا راس هرم. حالا مشتری ، خودی نیست ، از ما نیست ، اما همکار خیلی دردناکه. درد داره وقتی بفهمی که کسری صندوق فلان همکارت از جیب این یکی همکارت در اومده ، تازه اونهم وقتی که به مشتری شک کنی و از جناب حراست نامه بگیری برای بازبینی فیلم دوربین های مدار بسته داخل شعبه که مثلا به قول خودت دست فلان مشتری رو رو کنی و بعد ببینی آقا دزده همکارت!!! بوده که از همکار دیگه ات چند برگ ایران چک ناقابل رو دزدیده!اونهم وقتی که همکارت باجه اش رو می سپاره دست همکارش و میره برای صبحانه ، با نهایت اعتماد ، اعتماد ، اعتماد!
کلا از وقتی وارد شعبه شدم دارم چیزهایی می بینیم و تجربه میکنم که توی این مدت تقریبا هشت سالی که توی این سازمان اما توی ستاد بودم حتی تصورش هم برام سخت بود . بعد میگن چرا بد خلق شدی؟ چرا تلخ شدی؟ چرا اینقدر سیاه و منفی ؟ چرا اینقدر بدبینی؟!!!
+ جمعه 23 مرداد1388   سبزه خانوم
|


: گاهی وقتها حرف زدن خیلی سخت میشه ، درست مثله این روزها!
+ چهارشنبه 21 مرداد1388   سبزه خانوم
|
تو را در خواب های ندیده ام خواب خواهم دید
و این خیال این روزهای من است
: اینطور شد که همه اون سالها گم شد، سوخت ؛ کنار تو و اون سنگ سیاه، لابه لای گلهای سفید و اون شمع های سیاه بلند.
و حالا یه ظهر داغ دیگه مرداد ماه که داره میاد ...... !
+ پنجشنبه 15 مرداد1388   سبزه خانوم
متروك مانده اي ميان نموري خاك خزر
+ شنبه 10 مرداد1388   سبزه خانوم
|