پیرمرد به همراه خانومش میان پیش من . معرفی نامه دارن برای وام البته بعد از طی کردن مراحل . دارم راهنماییش میکنم که باید یه حساب باز کنه و مبلغ پونصد هزار تومان واریز کنه و منتظر بمونه تا بعد از سه ماه بتونیم برای وامش اقدام کنیم. برام توضیح میده که کارمند بازنشسته گمرک و این وام رو برای خرج مخارج ازدواج دختر اخریش میخواد و از این حرفها. از لهجه ش به شدت می شد فهمید که شمالی اونهم از نوع گیلانی. کپی و اصل شناسنامه و کارت ملیش رو می گیرم برای کپی برابر اصل کردن. متولد خشکبیجار( یکی از بخش های کوچیک و تابع شهر رشت) . بهش میگم خشکبیجاری هستید حاج آقا ؟با لحنی که بهش برخورده باشه و با همون لهجه به شدت شمالیش میگه نه ، من بچه تهرانم!!!!
خنده ام میگیره . آخه قربون اون لهجه شیرین شمالیت برم، این لهجه ت پیشاپیش معرفیت میکنه تو کجایی هستی ! من نمیدونم این جماعت گیلانی به خصوص رشت و حومه چه عشقی دارن که بگن رشتی نیستن. به شدت این قضیه رو انکار میکنن. اصلا یکی از افتخارات گیلانی ها به خصوص سن و سال های من اینه که بگن رشتی یا همون گیلکی حرف زدن رو بلد نیستن . فکر میکنن حالا که رشتی حرف نزنن، فارسی رو با اون وضع فجیع حرف بزنن، دیگه همه چیز حل میشه. من به احترام اجدادم، خودم رو رشتی میدونم و هر جا که بخوام خودم رو معرفی کنم میگم رشتی هستم، چون هستم. و با جدیت تمام دارم گیلکی رو یاد میگیرم ،حتی اصطلاحاتی که شاید خیلی وقت پیش ترها از گویش مردم گیلان حذف شده باشه رو دنبالش هستم. و اصلا نمیتونم بفهمم این انکار کردن چه دلیل و لذتی می تونه داشته باشه؟!!!!
اینقدر کیف میکنم که این آذری ها وقتی بهم میرسن باهم آذری حرف میزنن ،حالا بیا و خودت رو بکش تا بتونی به یه رشتی که لهجه اش داره خفه اش میکنه ، ثابت کن شمالیه. فکر کن، با اون لهجه تمام رشتیش بهم میگفت "نه خانم جان ، من بچه تهرانم!!!! از اول توی شهر به دونیا اومدم ، همین جا هم زیندگی کردم!! " براش سر تکون دادم که یعنی بله ، تهرانی بودن شما رو پذیرفتم!
وقتی از پیش من رفتن ،زنش به صندلی ها اشاره کرد و بهش گفت " همینجا بیشین، معصیمه (معصومه) گوفت میاد دونبالمون!
یعنی رسما مرده بودم از خنده از دست این زن و شوهر تهرانی!!!!
+ سه شنبه 24 شهریور1388   سبزه خانوم
|
یادمه اون وقت ها که توی اداره بودم، به هیچ عنوان زیر بار جابجایی نمی رفتیم و همه سعی و تلاش و رایزنی ها!! رو انجام میدادیم که مثلا سر جای خودمون بمونیم و دایره مون عوض نشه. حالا مثلا انگار قرار بود کجا بریم. از طبقه دهم می رفتیم هشتم یا نهم به هفتم و ..... ! اما همین جابجایی برامون خیلی سخت و غیر ممکن بود. و وقتی که همه رایزنی ها و تلاش هامون نتیجه نمیداد و مجبور به این جابجایی بودیم ، دو سه روز قبل از واحد خدماتمون دو سه تا نیرو درخواست میکردیم برای انتقال وسایل و میز و .....! یه جور رسم شده بود توی اداره که هر کس با وسایلش جابجا بشه از میز ، صندلی و کامپیوتر تا پانچ و خودکار و پایه چسب!!! توی وسایل من معمولا سه چهارتایی گلدون هم بود که باید حتما همونجایی می بودن که من بودم !! بیچاره اون دو سه تا خدماتی ها و آسانسور که یکی و دور روزی با این جابجایی بیچاره بودن! این هم بگم که معمولا بعد از هر جابجایی تا یک هفته ای توی قسمت جدید کاری انجام نمیدادیم تا به اصطلاح اسباب و اثاثیه رو مستقر کنیم!!! و بعدشم میزبان بقیه همکارا که برای جای جدید مبارک و اینا تشریف می آوردن می گذشت!! کلا یه جور خاله خاله بازی دیگه! البته اینم بگم که این فقط شامل خانم ها نمیشدا، ابدا! آقایون خیلی بیشتر از خانوم ها به این اصل و اصول نانوشته اداری مقید و پاینبد بودن ! به هر حال.......
اما الان توی شعبه دارم وضعیت جدیدی رو تجربه میکنم. صبح مشغول کنترل بچ شبانه بودم که صدای فکس در اومد و وقتی استارت زدم، با کمال تعجب دیدم حکم جابجایی و وقتی خوندم دیدم مربوط به خودمه . باز هم جابجایی و اینبار از این سر شهر به اون سر شهر! کلا حوزه و منطقه سازمانیم عوض شد! توی شعبه رسم بر اینه که به محض دریافت حکم جابجایی باید سریع خودت رو به محل خدمت جدید معرفی کنی ، بدون اتلاف وقت! رفتم سراغ میزم، کشوی اول رو باز گردم، فنجونم رو برداشتم و گذاشتم داخل کیفم و جعبه دستمال کاغذی و قوطی نسکافه و چند چیز دیگه رو هم گفتم بزاره توی آشپزخونه برای استفاده عموم!!!! دفتر خروج رو امضا کردم و بعد از یه خداحافظی در حد فقط خداحافظی سوار آژانس شدم به مقصد جدید! به همین راحتی !
و به راحتی توی شعبه جدید حکمم رو که یه نسخه از همون صبح برای این شعبه هم فکس شده بود ، نشون دادم و رئیس شعبه میزم رو نشونم داد و به همکارا معرفیم کرد! نشستم پشت میز ، فنجونم رو گذاشتم کشوی اول و رفتم سراغ کار به همین سرعت. توی مطالبات معوق شعبه یه مورد بود که یه قسط عقب افتاده تقریبا بیست هزار تومنی داشت ، اونهم از سال ۸۱ . دیدم برای روز اول سوژه خوب و کم کاری. حساب مشتری مربوط به یه خانوم بود که ته حسابش ۵ هزار تومن باقی مونده داشت. حسابش رو بستم و رفتم سراغ ضامن اول، که حسابش بسته شده بود، و ضامن دوم که یه سپرده میلیونی بود. مابقی قسط رو تقریبا پونزده هزارتومن بود و بعلاوه اون ۵ هزارتومن به عنوان قسط عقب افتاده این خانوم واریز کردم، و تمام! نزدیک های ظهر صاحب اون سپرده اومد و علت برداشت از حسابش رو جویا شد. براش توضیح دادم که شما ضامن دوم خانومی به نام فلانی بودید که یه قسط عقب افتاده داشته و من سر جمع از حساب خودش و شما اون قسط رو پرداخت کردم. گفت نمی شناسه و با تعجب و دودلی از شعبه رفت بیرون.یک ساعت بعد برگشت . و گفت که می شناسه ضامن کی شده. گفت اون خانوم به همرای همسرش و مادرش که همون ضامن اولش بوده چند سال پیش توی جاده چالوس تصادف میکنن و می میرن ، گفت از بستگان پدریشه و اگه باز هم قسط عقب افتاده ای داره ، حاضر که همه اش رو بپردازه! بهش گفتم که قسط عقب افتاده دیگه ای نداره و اون هم رفت!
نمیدونم چرا هر چی مطالبات معوقی که من میرم سراغشون فوتی از آب در میان! به خدا!!!!
خیلی خاطره خوش و روحیه خوبی دارم من!!!
و اینطور شد که شعبه جدید با آدمای جدید، مشتری های جدید، محیط جدید شروع شد . این سریع جابجا شدن ها برای آدمی مثل من که تقریبا با تغییرات خیلی سخت کنار میاد، یه کم ناخوشایند! اما به هر حال ظاهرا توی کار ما این نوع جابجایی ها جزء لاینفک!
+ یکشنبه 15 شهریور1388   سبزه خانوم
|
گاهی وقتهاپاک کردن بعضی از آدمها از زندگی و فکر آدم ، همونقدر وقت و انرژی میخواد که پاک کردن اسم و آدرسشون از اد لیست گوشی!
+ پنجشنبه 12 شهریور1388   سبزه خانوم
|
گاهی وقتها مجبور میشم از حساب ضامن قسط های عقب افتاده مشتری رو برداشت کنم و اون روز برام از روزهای سخته. یه وقت هایی ضامن میشه مشتری با سپرده میلیاردی که خب زیاد هم دلم نمی سوزه، شاید این قسط عقب افتاده سود دو و سه روز سپرده ش باشه، اما گاهی وقتها مثل امروز ضامن میشه کارمند صفر شهرداری که من تقریبا دو سوم حقوقش رو مسدود کردم. وقتی اومد توی شعبه و عجز و ناله کرد و از بچه معلولش گفت، از مخارج بالای اون بچه ، از در موندگیش ، از بی پولیش، از بدبختی هاش، و من بعد از تقریبا ۴۵ دقیقه که به این همه ناله اونهم از ته دل گوش کردم، تنها جوابی که داشتم این بود که من مامورم و معذور، چاره ای جز این نداشتم، مجبورم ، ببخشید!
گاهی وقتها آرزو می کنم کارمند پشت باجه بودم تا جایی که الان هستم! می ترسم تصمیم گیری های من گاهی وقتها مسیر زندگی این آدمها رو کج کنه و بکشه به سیاهی . از عواقبش می ترسم!
با رئیس حوزه ام ( حوزه از تعدادی شعبه تشکیل میشه ) درباره عذاب وجدانم حرف میزنم. میگه هنوز صفر کیلومتری!!! هنوز مار نخوردی که افعی بشی!!! میگه چند ساله دیگه به این روزهات می خندی!! میگه زیاد سخت میگیری!! میگه مانتوت چقدر بهت میاد دختر!!!!!
:نمیدونم، شاید هم وقت این شده که ما ایرانی جماعت مسئولیت حقوقی کارهامون رو بپذیریم . و یکیش همین ضامن شدن. ضامن شدن تنها دادن یه فیش حقوقی و دو تا امضا نیست . ضامن شدن ، یعنی همین . یعنی همین تاوان دادن! یعنی قبول مسئولیت. حالا این وسط گناه من چیه؟
+ پنجشنبه 12 شهریور1388   سبزه خانوم
|
این روزها بانک ما ، تنها وامی رو که بی دردسر و پارتی بازی و اینا میده ، وام ازدواج. بنابراین اکثر مراجعه های من ، زوج های جوانی هستن که دنبال گرفتن این وامند. از مدارکی که باید تحویل بدن یه نسخه کپی از عقدنامه هاشونه،که خوندن عقدنامه ها یکی از سرگرمی های منه!!! امروز یه دختر بیست و ساله و یه آقا دوماد بیست وسه ساله مدارکشون رو آورده بودن پیش من. اینقدر مهریه این عروس خانوم جالب و متنوع بود. ۱۴ مورد بود( احتمالا به نیت ۱۴ معصوم!!!!) اما من فقط تونستم همین چند تا رو به خاطر بسپارم . مثلا یه چند نمونه اش اینها بود:
۱ـ سفر حج عمره
۲ـ سفر حج تمتع
۳ـ ۱۳۸۸ سکه بهار آزادی
۴ـ ۱۰۰۰کیلوگرم نمک طعام ید دار ( مارکش رو هم گفته بودن، حالا مثلا اگه یه وقت عروس خانوم هوس کردن که این یه قلم رو مطالبه کنن و اون کارخونه تعطیل شده باشه ، تکلیف چیه؟)
۵ـ ده هزار شاخه گل نرگس معمولی!! (باور کنید کلمه معمولی هم قید شده بود)
چند مثقال طلا هم تعیین کرده بودن. و چند تا چیز عجیب دیگه به اضافه شاخه نبات و آینه و قرآن . منو یاد تبلیغات قرعه کشی بانک ها انداخت که جوایز متنوع دارن! جالب ترش اینجا بود که از آقا دوماد آخرین فیش حقوقیش رو خواستم و گفت که بیکاره و توی یه مغازه فروشنده ست و فیش حقوقی رسمی نداره ، از عروس خانوم خواستم اونهم گفت که خونه دار و کار نمیکنه! یعنی آقاشون!!!! دوست نداره که کار کنه!!!!!
و من موندم که اگه این عروس خانوم یه روزی هوس کرد که یکی از این حق هایی که عندالمطالبه ست رو ، مطالبه کنه این اقا دوماد می تونه از پس کدوم یکی شون بر بیاد؟
: گردن درد، بدجوری این روزها کلافه ام کرده!
+ سه شنبه 10 شهریور1388   سبزه خانوم
|