تبليغاتX
سبزه خانوم

سبزه خانوم

تفاوت ها!

خبر اینکه مدیرعامل جدید توی منطقه ست و به صورت رندومی داره از بعضی از شعبه ها بازدید میکنه ، چنان جنب و جوشی در آقایون شعبه  به راه انداخت که دیدنی بود.  کت هاشون رو که دیگه تقریبا جزئی از دکور شعبه ست ، بالاخره از پشت صندلی هاشون برداشتن و تنشون کردن. کارهات ها رو از کشوها کشیدن بیرون و همراه با  آرم های مخصوص نصب کردن. موها رو شونه  و سیگارها رو برای چند ساعتی توی کشوها مخفی کردن. کاغذهای اضافی روی میزها جمع  و دستی به سرو گوش میزها کشیده شد! رفتار با مشتری محترمانه و مودبانه شد، صدای خنده ها پایین اومد و تلفن ها برای چند ساعتی روی میزها آروم گرفتن !!! با دستور جناب رئیس شیشه ها نظافت و  همه جا دستمال کشیده شد. خلاصه اینکه شلخته بازی ها تعطیل و صحنه به نحو عالی بازسازی!!!! و برای ورود احتمالی مدیرعامل آماده شد. جالبه که ما دو تا خانوم شعبه هیچ کاری نداشتیم که با شنیدن این خبر انجام بدیم و تظاهر به کاری بکنیم ، جز پایین کشیدن مقنعه و پاک کردن رژ لب و نگران بودن از تنگ یا کوتاه بودن مانتو ها!!

 : تا که عشقت مطربی آغاز کرد.......

 

+  سه شنبه 12 آبان1388   سبزه خانوم  | 

آدمک!


چقدر چندش آور رفتار آدم هایی که با شکست نفسی مجبورت میکنن که همون حرفی رو بزنی که دوست دارن بشنون ، که اون قنده توی دلشون آب بشه و چقدر این روزها اطرافم پر شده از این آدمک های حقیر !

 

+  جمعه 17 مهر1388   سبزه خانوم  | 

...


: این نامه و این کتاب رو یکی از مشتری های شعبه امروز به من هدیه داد. وقتی سراغ منو از تحویلدار گرفت و تحویلدار صدام کرد که خانوم فلانی ایشون با شما کار دارن، می دونستم برای تشکر اومده اما فکر نمیکردم اینجوری .  برای چند ثانیه ای توی شوک و سکوت بودم.
خب خیلی خوشحالم کرد.

 

+  دوشنبه 13 مهر1388   سبزه خانوم  | 

نافرم!

 
این روزها دارم نردبون ترقی مو!! بالا و پایین میکنم ، دنبال اون پله ای هستم که دو تا یکی رد شد و یا پله هایی که احتمالا یه شبه ، یه چند تایی رو با هم رد کردم!!

+  چهارشنبه 8 مهر1388   سبزه خانوم  | 

جماعت رشتی!

 پیرمرد به همراه خانومش میان پیش من . معرفی نامه دارن برای وام البته بعد از طی کردن مراحل . دارم راهنماییش میکنم که باید یه حساب باز کنه و مبلغ پونصد هزار تومان واریز کنه و منتظر بمونه تا بعد از سه ماه بتونیم برای وامش اقدام کنیم. برام توضیح میده که کارمند بازنشسته گمرک و این وام رو برای خرج مخارج ازدواج دختر اخریش میخواد و از این حرفها.  از لهجه ش به شدت می شد فهمید که شمالی اونهم از نوع گیلانی. کپی و اصل شناسنامه و کارت ملیش رو می گیرم برای کپی برابر اصل کردن. متولد خشکبیجار( یکی از بخش های کوچیک و تابع شهر رشت) . بهش میگم خشکبیجاری هستید حاج آقا ؟با لحنی که  بهش برخورده باشه و با همون لهجه به شدت شمالیش میگه نه ، من بچه تهرانم!!!!
خنده ام میگیره . آخه قربون اون لهجه شیرین شمالیت برم، این لهجه ت پیشاپیش معرفیت میکنه تو  کجایی هستی ! من نمیدونم این جماعت گیلانی به خصوص رشت و حومه چه عشقی دارن که بگن رشتی نیستن. به شدت این قضیه رو انکار میکنن. اصلا یکی از افتخارات گیلانی ها به خصوص سن و سال های من اینه که بگن رشتی یا همون گیلکی حرف زدن رو بلد نیستن . فکر میکنن حالا که رشتی حرف نزنن، فارسی رو با اون وضع فجیع حرف بزنن، دیگه همه چیز حل میشه. من به احترام اجدادم، خودم رو رشتی میدونم  و  هر جا که بخوام خودم رو معرفی کنم میگم رشتی هستم، چون هستم.  و با  جدیت تمام دارم گیلکی  رو یاد میگیرم ،حتی اصطلاحاتی که شاید خیلی وقت پیش ترها از گویش مردم گیلان حذف شده باشه رو دنبالش هستم. و اصلا  نمیتونم بفهمم این انکار کردن چه دلیل و لذتی می تونه داشته باشه؟!!!!
اینقدر کیف میکنم که این آذری ها وقتی بهم میرسن باهم آذری حرف میزنن ،حالا بیا و خودت رو بکش تا بتونی به یه رشتی که لهجه اش داره خفه اش میکنه ، ثابت کن شمالیه. فکر کن، با اون لهجه تمام رشتیش بهم میگفت "نه خانم جان ، من بچه تهرانم!!!! از اول توی شهر  به دونیا اومدم ، همین جا هم زیندگی کردم!! " براش سر  تکون دادم که یعنی بله ، تهرانی بودن شما رو پذیرفتم!
وقتی از پیش من رفتن ،زنش به صندلی ها اشاره کرد و بهش گفت " همینجا بیشین، معصیمه (معصومه) گوفت میاد دونبالمون!
یعنی رسما مرده بودم از خنده از دست این زن و شوهر تهرانی!!!!



 

+  سه شنبه 24 شهریور1388   سبزه خانوم  | 

باز هم رفتن...

یادمه اون وقت ها که توی اداره بودم، به هیچ عنوان زیر بار جابجایی نمی رفتیم و همه سعی و تلاش و رایزنی ها!! رو انجام میدادیم که مثلا سر جای خودمون بمونیم و دایره مون عوض نشه. حالا مثلا انگار قرار بود کجا بریم. از طبقه دهم می رفتیم هشتم یا نهم به هفتم و ..... ! اما همین جابجایی برامون خیلی سخت و غیر ممکن بود. و وقتی که همه رایزنی ها و تلاش هامون نتیجه نمیداد و مجبور به این جابجایی بودیم ، دو سه روز قبل از واحد خدماتمون دو سه تا نیرو درخواست میکردیم برای انتقال وسایل و میز و .....! یه جور رسم شده بود توی اداره که هر کس با وسایلش جابجا بشه از میز ، صندلی و کامپیوتر تا پانچ و خودکار و پایه چسب!!! توی وسایل من معمولا سه چهارتایی گلدون هم بود که باید حتما همونجایی می بودن که من بودم !! بیچاره اون دو سه تا خدماتی  ها و آسانسور که یکی و دور روزی با این جابجایی بیچاره بودن! این هم بگم که معمولا بعد از هر جابجایی تا یک هفته ای توی قسمت جدید کاری انجام نمیدادیم تا به اصطلاح اسباب و اثاثیه رو مستقر کنیم!!! و بعدشم میزبان بقیه همکارا که برای جای جدید مبارک و اینا تشریف می آوردن می گذشت!! کلا یه جور خاله خاله بازی دیگه! البته اینم بگم که این فقط شامل خانم ها نمیشدا، ابدا! آقایون خیلی بیشتر از خانوم ها به این اصل و اصول نانوشته اداری مقید و پاینبد بودن ! به هر حال.......
اما الان توی شعبه دارم وضعیت جدیدی رو تجربه میکنم. صبح مشغول کنترل بچ شبانه بودم که صدای فکس در اومد و وقتی استارت زدم، با کمال تعجب دیدم حکم جابجایی و وقتی خوندم دیدم مربوط به خودمه . باز هم جابجایی و اینبار از این سر شهر به اون سر شهر! کلا حوزه و منطقه سازمانیم عوض شد! توی شعبه رسم بر اینه که به محض دریافت حکم جابجایی باید سریع خودت رو به محل خدمت جدید معرفی کنی ، بدون اتلاف وقت! رفتم سراغ میزم، کشوی اول رو باز گردم، فنجونم رو برداشتم و گذاشتم داخل کیفم و جعبه دستمال کاغذی و قوطی نسکافه و چند چیز دیگه رو هم گفتم بزاره توی آشپزخونه برای استفاده عموم!!!!  دفتر خروج رو امضا کردم و بعد از یه خداحافظی در حد فقط خداحافظی سوار آژانس شدم به مقصد جدید! به همین راحتی !
و به راحتی توی شعبه جدید حکمم رو که یه نسخه از همون صبح برای این شعبه هم فکس شده بود ، نشون دادم و رئیس شعبه میزم رو نشونم داد و به همکارا معرفیم کرد! نشستم پشت میز ، فنجونم رو گذاشتم کشوی اول و رفتم سراغ کار به همین سرعت. توی مطالبات معوق شعبه یه مورد بود که یه قسط عقب  افتاده تقریبا بیست هزار تومنی  داشت ، اونهم از سال ۸۱ . دیدم برای روز اول سوژه خوب و کم کاری. حساب مشتری مربوط به یه خانوم بود که ته حسابش ۵ هزار تومن باقی مونده داشت. حسابش رو بستم و رفتم سراغ ضامن اول، که حسابش بسته شده بود، و ضامن دوم که یه سپرده میلیونی بود. مابقی قسط رو تقریبا پونزده هزارتومن بود و بعلاوه اون ۵ هزارتومن به عنوان قسط عقب افتاده این خانوم واریز کردم، و تمام! نزدیک های ظهر صاحب اون سپرده اومد و علت برداشت از حسابش رو جویا شد. براش توضیح دادم که شما ضامن دوم خانومی به نام فلانی بودید که یه قسط عقب افتاده داشته و من سر جمع از حساب خودش و شما اون قسط رو پرداخت کردم. گفت نمی شناسه و با تعجب و دودلی از شعبه رفت بیرون.یک ساعت بعد برگشت . و گفت که می شناسه ضامن کی شده. گفت اون خانوم به همرای همسرش و مادرش که همون ضامن اولش بوده چند سال پیش توی جاده چالوس تصادف میکنن و می میرن ، گفت از بستگان پدریشه و اگه باز هم قسط عقب افتاده ای داره ، حاضر که همه اش رو بپردازه! بهش گفتم که قسط عقب افتاده دیگه ای نداره و اون هم رفت!
نمیدونم چرا هر چی مطالبات معوقی که من میرم سراغشون فوتی از آب در میان! به خدا!!!!
خیلی خاطره خوش و روحیه خوبی دارم من!!!
و اینطور شد که شعبه جدید با  آدمای جدید، مشتری های جدید، محیط جدید شروع شد . این سریع جابجا شدن ها برای آدمی مثل من که تقریبا با تغییرات خیلی سخت کنار میاد، یه کم ناخوشایند! اما به هر حال ظاهرا توی کار ما این نوع جابجایی ها جزء لاینفک!

+  یکشنبه 15 شهریور1388   سبزه خانوم  | 

Delete


گاهی وقتهاپاک کردن بعضی از آدمها از زندگی و فکر آدم ، همونقدر وقت و انرژی میخواد که پاک کردن اسم و آدرسشون از اد لیست  گوشی!

 

+  پنجشنبه 12 شهریور1388   سبزه خانوم  | 

ضمانت!

گاهی وقتها مجبور میشم از حساب ضامن قسط های عقب افتاده مشتری رو برداشت کنم و اون روز برام از روزهای سخته. یه وقت هایی ضامن میشه مشتری با سپرده میلیاردی که خب زیاد هم دلم نمی سوزه، شاید این قسط عقب افتاده سود دو و سه روز سپرده ش باشه، اما گاهی وقتها مثل امروز ضامن میشه کارمند صفر شهرداری که من تقریبا دو سوم حقوقش رو مسدود کردم. وقتی اومد توی شعبه و عجز و ناله کرد و از بچه معلولش گفت، از مخارج بالای اون بچه ، از در موندگیش ، از بی پولیش، از بدبختی هاش، و من بعد از تقریبا ۴۵ دقیقه که به این همه ناله اونهم از ته دل گوش کردم، تنها جوابی که داشتم این بود که من مامورم و معذور، چاره ای جز این نداشتم، مجبورم ، ببخشید!
گاهی وقتها آرزو می کنم کارمند پشت باجه بودم تا جایی که الان هستم! می ترسم تصمیم گیری های من گاهی وقتها مسیر زندگی این آدمها رو کج کنه و بکشه به سیاهی . از عواقبش می ترسم!
با رئیس حوزه ام ( حوزه از تعدادی شعبه تشکیل میشه ) درباره  عذاب وجدانم حرف میزنم. میگه هنوز صفر کیلومتری!!! هنوز مار نخوردی که افعی بشی!!! میگه چند ساله دیگه به این روزهات می خندی!! میگه زیاد سخت میگیری!! میگه مانتوت چقدر بهت میاد دختر!!!!!


:نمیدونم، شاید هم وقت این شده که ما ایرانی جماعت مسئولیت حقوقی کارهامون رو بپذیریم . و یکیش همین ضامن شدن. ضامن شدن تنها دادن یه فیش حقوقی و دو تا امضا  نیست . ضامن شدن ، یعنی همین .  یعنی همین تاوان دادن! یعنی قبول مسئولیت. حالا این وسط گناه من چیه؟

 

+  پنجشنبه 12 شهریور1388   سبزه خانوم  | 

عندالمطالبه!

این روزها بانک ما ، تنها وامی رو که بی دردسر و پارتی بازی و  اینا میده ، وام ازدواج. بنابراین اکثر مراجعه های من ، زوج های جوانی هستن که دنبال گرفتن این وامند. از مدارکی که باید تحویل بدن یه نسخه کپی از عقدنامه هاشونه،که  خوندن عقدنامه ها یکی از سرگرمی های منه!!!  امروز یه دختر بیست و ساله و یه آقا دوماد بیست وسه ساله مدارکشون رو آورده بودن پیش من.  اینقدر مهریه این عروس خانوم جالب و متنوع بود. ۱۴ مورد بود( احتمالا به نیت ۱۴ معصوم!!!!) اما من فقط تونستم همین چند تا رو به خاطر بسپارم . مثلا یه چند نمونه اش اینها بود:
۱ـ سفر حج عمره
۲ـ سفر حج تمتع
۳ـ ۱۳۸۸ سکه بهار آزادی
۴ـ ۱۰۰۰کیلوگرم نمک طعام ید دار ( مارکش رو هم گفته بودن، حالا مثلا اگه یه وقت عروس خانوم هوس کردن که این یه قلم رو مطالبه کنن و اون کارخونه تعطیل شده باشه ، تکلیف چیه؟)
۵ـ  ده  هزار شاخه گل نرگس معمولی!! (باور کنید کلمه معمولی هم قید شده بود)
چند مثقال طلا هم  تعیین کرده بودن. و چند تا چیز عجیب دیگه به اضافه شاخه نبات و آینه و قرآن . منو یاد تبلیغات قرعه کشی بانک ها انداخت که جوایز متنوع دارن! جالب ترش اینجا بود که از آقا دوماد آخرین فیش حقوقیش رو خواستم و گفت که بیکاره و توی یه مغازه فروشنده ست و فیش حقوقی رسمی نداره ، از عروس خانوم خواستم اونهم گفت که خونه دار و کار نمیکنه! یعنی آقاشون!!!! دوست نداره که کار کنه!!!!!
و من موندم که اگه این عروس خانوم یه روزی هوس کرد که یکی از این حق هایی که عندالمطالبه ست رو ، مطالبه کنه این اقا دوماد می تونه از پس کدوم یکی شون بر بیاد؟

: گردن درد، بدجوری این روزها کلافه ام کرده!



 

+  سه شنبه 10 شهریور1388   سبزه خانوم  | 

تردید !

چیزی رو که این روزها دارم توی موقعیت جدید شغلیم تجربه می کنم دوست ندارم. یه جوری تردید و دودلی توی تصمیم گیری هام هست که اینو نمیخوام. که سابقا در خودم ندیده بودم. که از خیلی از مدیرها و رئیس های سابقم این ایراد رو گرفته بودم .و حالا خودم رو به نوعی دچارش می بینم! نمیدونم مسئولیت مالی که باعث این تردید ها شده یا ضعف من که حالا اینجا و توی این مقطع داره خودش رو نشون میده یا شاید هم از اولین تجربه مدیریتی باشه! به هر حال فردا اولین پرونده مضاربه رو می فرستم منطقه . اونهم بعد از ده روز بازدید و رفتن و اومدن، و از بین هفت تا پرونده ،و با همه ی تردیدها و دودلی ها!

 

+  دوشنبه 29 تیر1388   سبزه خانوم  | 

صبح جمعه!

از وقتی که یادم میاد تابستونها توی یخچال خاکه شیر همیشه بوده و هست. و باز تا جایی که یادم میاد اصرار مامان بوده به خوردنش و انکار من. اما نمیدونم چرا امروز هوس خوردن خاکه شیر بازار زد به سرمون.  خاکه شیر که با شربت آبلیمو مخلوط بود. توی اون پارچ  آبی چرک!!! و پسرکی با روپوش سفید چرک!! و با دستهایی چرک تر که ریخت توی لیوان و داد دستمون. ما هم با ولع خوردیم.مثل  این نخورده ها. حتی برای فرار از دست زنبور سمج تا ماشین دوییدیم اما ننداختیمش دور! مزه ای داشت!
مثلا من و نوشین امروز سمینار روانشناسی مشتری در....... (بقیه عنوانش یادم نیست) بودیم که سر از بازار تهران در آوردیم ، اونهم صبح جمعه !!

: فهمیدنش اصلا سخت نبود. اینکه هر کسی منو متناسب با نیازش تو لیست نیازمندی هاش اد میکنه! مدتیه دیگه برای این مناسبات ارزشی قائل نیستم!

 

+  جمعه 26 تیر1388   سبزه خانوم  | 

و ....

هیچ راهی نداره که بفهمیم چند تا توپولوف دیگه باقیست؟! راستی این چندمیش بود که افتخار نابودیش نصیب جان برکفان جمهوری اسلامی شد؟!!!!!
دایه عزیزتر از مادر شنیدین دیگه؟ یا کاسه داغتر از آش؟!! اگه نشنیدید حکایتش همین حکایت این روزهای صدا و سیما و دولت مکرمه ست به حمایت از بانوی محجبه!!! مصری کشته شده در آلمان!! 
و ..........

: حرف زدنم نمیاد!

 

+  جمعه 26 تیر1388   سبزه خانوم  | 

یه روز تعطیل!

کنار تخت عزیز جون یه میز بود که از وقتی که یادم میاد همیشه یه حافظ  روش بود که  یادگار پدربزرگم بود، مهریه عزیزجون . عزیز جون خانوم مدیر بازنشسته اداره فرهنگ بود. حافظ و حافظ خونی رو خانوم مدیر یادم داد .  رسم همه صبح هاش این بود که روزش رو با حافظ شروع کنه . عادت روزهای تعطیل منم شده تقلید رسم عزیز جون. اینم سهم امروز من از حافظ:
درآ که در دل خسته توان در آید باز
بیا که در تن مرده روان در آید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
.......
: تعطیلیم به خاطر آلودگی هوا دیگه ؟!!اس ام اس ها هم به همین دلیل دوباره رفتن تعطیلات؟!!

 

+  سه شنبه 16 تیر1388   سبزه خانوم  | 

یه وقتهایی، یه آدمی !

بعضی وقتها پای بعضی آدمها باز میشه توی زندگیت که هر کاری که میکنی جدی بگیریشون و بهشون اعتماد کنی ،یه جایی براشون باز کنی ، نمیشه و فقط این حاشیه زندگیت که میتونه اونها رو جا بده .  حالا هر چقدر بقیه از بزرگی و بزرگی و بزرگی شون بگن، هرچقدر خودشون ، خودشون رو بزرگ و بزرگ معرفی کنن ، باز نمیشه . انگاری تو یه بعد شخصیتشون رو داری می بینی که بقیه ندیدن ، یا نخواستن ببینن و این جوری میشه که هی کوچیک و کوچیک تر میشن ، اونقدر که از حاشیه زندگیتم میزاریشون بیرون! و به هیچ جای زندگیتم بر نمیخوره !

+  یکشنبه 14 تیر1388   سبزه خانوم  | 

مطالبات معوق

امروز رفتم سراغ پرونده های تسهیلات. مطالبات معوق شعبه یه رقم وحشتناکی. پرونده هایی هست که از سال ۸۰ تا حالا هیچ قسطی پرداخت نکردن و ضامن هاشون هم خوش به حالشون بوده. قرارم این بود که حداقل روزی ۵ تا پرونده رو بررسی کنم و تکلیف معوق هاشون رو روشن کنم . سومین پرونده ای که تماس گرفتم یه آقای تقریبا مسنی بود که اول منکر گرفتن چنین وامی شد اما وقتی دید قضیه جدی تر از این حرفها و راهی برای انکار وجود نداره تسلیم شد که بیاد شعبه تا درباره معوق اش صحبت کنیم. نزدیک های ظهر یه آقا و خانوم مسنی سراغ منو از تحویلدار گرفتن که با اشاره تحویلدار متوجه شدم با من کار دارن . خودشون رو معرفی کردن . همون آقایی بود که گرفتن وامش رو انکار میکرد. داشتم وضعیت شون رو توضیح میدادم که خانومه زد زیر گریه. سکوت کردم . یه کم که آروم شد گفت: این وام برای خرج عروسی پسرم بود که شب قبل از عروسی با موتور تصادف میکنه و می میره و این وام همه اش خرج بهشت زهرا و مراسم تدفینش میشه. بعد از تو کیفش مدارک مربوط به دفن و مجوز پزشک قانونی و اینها رو میریزه روی میز. سکوت میکنم و بعد همدردی و بعد ترش ، باز مطالبات معوق بود که حرف اول و آخر رو میزد! می تونستم نفرت رو توی چشم های پیر اون آقا و خانوم ببینم!

 

+  پنجشنبه 11 تیر1388   سبزه خانوم  | 

ماموریت !

شش ماه مامور شدم توی یکی از شعبه های اون پایین پایین ها .روز اول و دوم کاملا توی شوک بودم از این جابجایی . روز سوم تصمیم گرفتم به مامور بودنم فکر کنم و اینکه اینجا هستم تا یه کم اوضاع رو تغییر بدم.اونجا ادبیات مخصوص خودش رو داره ، چه همکار باشه ، چه مشتری . و اگه غیر از این رفتار کنی خیلی مضحکی میشی. روز اول یکی از مشتری های مثلا اعتباری شعبه!! رو به معاون شعبه در حالیکه میخواست من نفهمم گفت : این تی تیش مامانی !!!! رو واسه چی فرستادن اینجا. معاون رو دیدم که لب هاش رو گاز گرفت و با ابرو بهش اشاره زد که یعنی حرفی نزن. نمیخوام از نحوه برخورد و معاشرت و فرهنگ مشتری های اونجا بگم و سعی میکنم اصلا بهش فکر نکنم تا آزارش کمتر بشه اما در مورد مسائل کاری باید بگم که اونجا از ایین نامه ، بخشنامه، اطلاعیه ، دستورالعمل اصلا خبری نیست . نه از طرف همکارای محترم و نه از طرف مشتریان بسیار بسیار محترم. سیستم ، سیستم مشتری مداری و مشتری سالاری !!!! اونهم از نوع مطلق. حالا نمیدونم حضور یه مامور تی تیش مامانی !!!وسط این همه آدم خشن و عصبانی  !!!! چه تاثیری می تونه داشته باشه. اصلا تاثیری خواهد داشت؟؟؟ 

 

+  چهارشنبه 10 تیر1388   سبزه خانوم  | 

آزادیم!

امشب جایی خوندم که پری زی دنت محترم فرمودند :"دنیا آزادی ایران را می خواهند ! مردم دنیا می گویند که این آزادی که در ایران جاری است در کشور ما کجاست ؟!!" یاد طفلک آقای عین محترم افتادم که امروز نامه رسون براش نامه خیلی مهم ، خیلی مهم و خیلی خیلی محرمانه محرمانه از یه جای خیلی خیلی خیلی محرنامه تر آورده بود. جریان چی بود؟ در راستای همین آزادی که دنیا در حسرتش دست  و پا می زنن، این آقای عین محترم  یه کمی از این حق آزادی شون استفاده کرده بود و در مورد مسائل اخیر یه اظهار نظر کوچیک توی شعبه کرد و حالا باید بره به آقایون پاسدار آزادی توضیح بده که چرا این غلط رو کرده .خدا وکیلی اگه اسم این آزادی بیان نیست پس چیه؟ ها؟

 

+  دوشنبه 8 تیر1388   سبزه خانوم  | 

تلخم!

دیدن صحنه های تلخ و سیاهی که خودم شاهدش بودم ، خیابون آزادی ، جلوی دانشگاه شریف، زیر پل عابر پیاده، دیدن هر روز شعبه با شیشه های شکسته که خودش نشونه ای از درگیری های شب قبل بود، شنیدن خبرهای هولناک و اجباری که هر روز مشتری های پشت باجه با هم پچ پچ میکردن و گاهی وقتها هم بعضی هاشون با هیجان برای ما تعریف میکردن، پیچیدن این اخبار توی همه شهر، که حتی اگه گوشهات رو هم محکم می گرفتی ، میشنیدی، دور بودن دخترک و شرایط بد امنیتی خوابگاه ، دیدن خواب که چه عرض کنم کابوس های عجیب و غریب و این آسم لعنتی دست به دست هم دادن که کاملا بهم بریزم. هستم ، اما خیلی تلخم!

 :آرشیو این وبلاگ حذف شد!

 

+  جمعه 5 تیر1388   سبزه خانوم  |