تلخم!
دیدن صحنه های تلخ و سیاهی که خودم شاهدش بودم ، خیابون آزادی ، جلوی دانشگاه شریف، زیر پل عابر پیاده، دیدن هر روز شعبه با شیشه های شکسته که خودش نشونه ای از درگیری های شب قبل بود، شنیدن خبرهای هولناک و اجباری که هر روز مشتری های پشت باجه با هم پچ پچ میکردن و گاهی وقتها هم بعضی هاشون با هیجان برای ما تعریف میکردن، پیچیدن این اخبار توی همه شهر، که حتی اگه گوشهات رو هم محکم می گرفتی ، میشنیدی، دور بودن دخترک و شرایط بد امنیتی خوابگاه ، دیدن خواب که چه عرض کنم کابوس های عجیب و غریب و این آسم لعنتی دست به دست هم دادن که کاملا بهم بریزم. هستم ، اما خیلی تلخم!
:آرشیو این وبلاگ حذف شد!
+ جمعه 5 تیر1388   سبزه خانوم
|
